با سری شکسته از بارش سنگهای سیاه روزگار و بی بر و بارتر از درختان خشکیده از خساست اسمان دستی برای خداحافظی از تو و زمان و مکان دراز می کنم.دستی که هیچ گاه فشرده نشد و شا....ید فقط به درد کوله پشتی ام بخورد و گاه گاهی پاهای آماس کرده از جاده ی تنهایی را نرمشی برای رفتنی دوباره دهد.
+
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:49 توسط هادی مظاهری
|